رفتنی باید بره... - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:47
اوووووووووووووووفامشب قراره عموم و زنش برن ورامین(خونشون)از شنبه هفته پیش اینجا بودن،خب بســـه دیگه.آخه مهمون 2 روز 3 روز نه ی هفتهحالا بابام داره به عمو میگه بزارین فردا شب بریـن داداشامیدوارم قبول نکنــــــنبه عنوان ی پسر 20 ساله زنعمو با کارگری که هر ماه میاد خونه فرقی نمیکنه، از جفتشون بیزاررررر...
چتر - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:47
HAVALLLLLLLLیعنی چی آخه؟؟؟الان ی هفتس منتظرم شر رو کم کنن،ولی برو نیستن کهبابامم بدتر از اونا. آبجیمم ک اصن تو زمین اوناااس.قبلا هم گفتم مهمون یه روز دو روز ن 3 روووز.چ خبره آخه؟؟؟؟من 20 سالمه یادم نمیاد جایی رفته باشیم که بیشتر از یه شب بمونیمیا حتی کسی غیر اینا اووووونقدر خونـه ما مونده باشه. روند...
خداحافظی - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:47
قاعدتا باید خوشحال باشم؛چون اتفاقی که میخواستم افتاد.پس چرا خوشحال نیستم؟البته حالم نسبت ب دیروز بهتره ولی...دلم براشون تنگ میشه دیگه؛ آخخخخخخ دختر عموی خوشــــــــــــــگلم؛خیلی دوسش دارماااااا منو اینجوری نبینین حالا درسته شکست نفسی میکنم ولی اونقدرااام بد نیستم که.بحث من شناخت خود و حفظ حریم شخصی...
درک میکنم! - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 23:32
واژهی "درک میکنم"، بسیار سطحیتر از ماهیتِ آن است، آن چیزی که فهمیده میشود تنها حسی مختصر از همزاد پنداری ست، که گاهی به سختی میتوان فهمید کدام زوایای آن واقعا مشترکاند، بهتر است این واقعیت را بپذی
عشق - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 23:32
من چه میشوم؟من که میشوم؟بعد از اسارتهای طولانیام به نام آن چیزی که تو،عشق میخواندیاش؟
مقصد ناشناخته - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 23:32
در انتهای این راه...شاید چیزی شَوم، که اکنون از آن بیخَبَرم!
واژه ی ابراز - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
امتناع کرده ام از واژه ی ابراز... که من از خویش به ستوه آمده ام...
نام زندگی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
نام زندگیمان چیست اگر که ما به ترسهایمان باختهایم و آنگونه که میباید از زندگی کام نگرفتهایم؟
بتان مقدس - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
حقیقت را چه نیاز به لباس؟! لباسی نمادین چه چیز است بجز دروغی برخاسته از دورویی؟! و میدانم چه لذتی ست بر بالای بلندایی سخن گفتن در حالی که گوسپندانی به دورت حلقه زدهاند و مشتاقانه به تو خیرهاند! چنان حرفهای چوپانی برای گلهاش، و این گله را چه دیر زمانیست برای فارغ شدن از آخورگاهشان... پس بگذار که هموا...
زمان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
از این روزنه ی باریک نور میبینمت که عریان عبور میکنی و من نگاه هرزه ام سر خورده ست به هندسه ی وجودت و سقوط میکنم در تو ای "زمان"! دست می کشیدم به سوی تو تا حسرت... تا انتظار... تا آرزو، بسان سایه ای که در تمنای وجود، تا انتهای فرو افتادن خورشید کشیده شده ست...
خودکامگی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
واژگان اگرچه گاه نمایشی از حقوق برابراند، اما ماهیتِشان در رفتارها شکل میگیرد و از این جهت است که خودکامگان برای بقاء خویش به دروغ و شعارزدگی در قالبِ تقدسهای خود ساخته روی می آورند.... ماهیتهای پوچ اند که بیش از آنکه در جستجوی حقیقت باشند در حال ستایش یکدیگرند... u200d
خاطرات - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
هنوز هم میتوان به انعکاس لبخندی منجمد خیره ماند و به توازنِ میان احجام هندسیاش گرما را گره زد... u200d
باور به وارونِگی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
جهان میتوانست تمامش دروغ باشد، اگر حقیقتْ، باور به وارونِگیها بود!
بُهت معصومانهی انسان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
واژگانم عصیان زده میگریختند به میان سُربهای داغی که خاموش میساختند، بُهت معصومانهی انسان را...
آزادی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
رنج مداومِ هر روز میشود زندان، آنگاه که بدانی آزادی چگونه است...! u200d
غربت در وطن - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:42
غریبیم در وطن خویش و هر از چند گاهی به کِرختیِ وجدانمان سُرب داغ بُهتُ و اندوه شلیک می کنند، آنان که وجدانهایشان را ارزان فروختهاند...u200d
واژهی ابراز - تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 14:10
خیره ماندهام به فریادهای بی حنجرهی چهره بیتفاوتِ آینه در عبور کُند زمان... که از واژهی ابراز به ستوه آماده ست...
ریشه در عمق - تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 14:10
آنچه میانِ رنجِ زیستن و عمیق بودن ما است به اندازهی تمام زندگیست! توازنِ میان ریشه و باقی آن است.
دروغ سِتُرگ - تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 14:10
تردید، آغازگر انسان است! و آنجا که همه چیزش به اطمینان آراسته گشته است، دروغی سِتُرگ نهان است.
Inside - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 0:22
به درون تاریکی قدم بگذار، دنیای بهره وری، دنیای گوشت و خون، دنیای کار تا سر حد مرگ. عروسک گردانها را ببین که از بیداری هراسانند، پس نور را آنجا که خوشایندشان باشد بکار میگیرند...